از روزهای دستگیری و ربوده شدنتان چیزی را به یاد دارید؟بله. به یاد دارم در جلو کتابخانه عمومی سنندج که می خواستم برای پیدا کردن کتابی آنجا بروم، قبل از ورود، یکی آمد با من صحبت کرد و ماشینی هم روبروی ما ایستاد. پس از مقداری صحبت کردن که خود را از ماموران اطلاعات معرفی نمودند، برای دیدار با حاجی آقای نوری(یکی از مسئولان اطلاعات سنندج)، و حاجی آقای منصوری (از بچه های اطلاعات تهران)مرا سوار ماشین شان کردند و به سوی کوه آبیدر که قرار ملاقات آنجا بود،حرکت کردیم. اما به محض پیاده شدن از ماشین در قسمت خلوتی از کوه، با ضربه ای که از پشت سر به من وارد کردند، بیهوش شدم.
ادامه مطلب را حتما بخوانيد




